رومینارومینا، تا این لحظه: 18 سال و 8 ماه و 21 روز سن داره

رومینا جون

سفرنامه اصفهان

سلام به تمامی دوستان عزیزم.  خوبید؟ ما هم خوبیم. همه چیز رو براهه. جای همگی خالی هفته پیش رفته بودیم مسافرت. به اتفاق دوست همسری و همسر گلش و دوتا نازدونه های جیگرش(پویا و پریا) پریا دوماه و پویا دو سال از رومینا بزرگتر بودند. خیلی برام جالب بود با اینکه پویا پسر بود ولی رومینا بیشتر باهاش عیاق بود تا پریا. با پریا اصلا آبشون تو یه جو نمی رفت و همش همدیگه رو کتک می زدند. آخه بیشتر تقصیر رومینا هم بود و همش بهش زور می گفت و البته اون هم زیر زیرکی رومینا رو نیشگون می گرفت و رومینا هم جوابشو با  می داد. در کل خیلی خوش گذشت  بذارید پست ایندفعه رو مصور خدمتتون توضیح بدهم:    از قم...
17 شهريور 1388

حرف های قلمبه شده

سلام اشتباه نکنید مثبت فکر کنید منظورم از حرفهای قلمبه شده به معنی منفی کلمه نیست. منظورم اینه که یه عالمه تعریف کردنی و ماجراهای نا گفته براتون دارم.که دست روزگار حالا مریضی رومینا ماموریت رفتن همسری نبودن خودم از همه مهمتر تنبلی خودم در نوشتن همه و همه دست به دست هم داده بودند تا نتونم این حرفها رو اینجا بزنم و تو گلوم گیر کنه. می دونم الان همتون می گید اینها همه عذر بدتر از گناهه ولی چاره چیه؟؟؟؟؟؟؟ نمی دونم از کجاش شروع کنم. بذارید از اینجاش بگم که روز یکشنبه 7 مرداد سالگرد ازدواج یا همون عروسی من و همسرک بود. یه جشن کوچولوی سه نفره شیرین و دلچسب. چسبش هم به خاطر بوسه های آبدار و تف مالیهای رومینا بود. بعدش هم خبر دوم این که دخمری ...
28 مرداد 1388

باغ وحش

سلاااااااااااااااااااااام. خوبید؟ خب الحمدالله. ما هم خوبیم. رومی هم خوبه. اوضاع هم خوبه. دیروز جاتون خالی رفته بودیم باغ وحش خیلی خوش گذشت. البته فکر می کنم رومینا بهونه بود چون این وسط به من و همسری بیشتر خوش گذشت. به یاد دوران نومزدنگ کلی گفتیم و خندیدیم. خاطره تعریف کردیم..خوش اون روزها. هییییییییییییییییی پیر شدیم دیگه ننه. نمی دونم این اندیشه باغ وحش رفتن و دیدن حیوونها از نزدیک و آموزش مصور و زنده شون چطور یهویی به ذهنم خطور کرد شاید به خاطر مستند دیشب بود که رومینا هوس هاپو و جوجو و خرسی و پبانه (پروانه) و زرابه(زرافه) و بیل بیلی(فیل) کرده بود. خلاصه سرتونو درد نمیارم. دیروز صبح علی الطلوع وقت خروسخون صبح زیبای آدینه همسری ...
3 مرداد 1388

هفده ماهگی

نفس مامان: هفده ماهگیت بهونه ای شد تا من هم به خودم بیام و یواش یواش به خودم بقبولونم که خواسته یا ناخواسته همه چیز داره از ذهن و یادها پاک میشه و به دست فراموشی سپرده میشه. قبل از این پست پستی گذاشته بودم که به توصیه یکی از دوستان دلسوزم مجبور به پاک کردنش شدم. پست من نه فحش بود نه شعار نه فریاد فقط حال اون روزهامو توصیف کرده بودم که براستی مدتی منو زندگیمو برنامه هامو درگیر خودش کرد و ذهنمو به هم ریخت. فکر می کنم گذشتن از کنار همه این ماجراها آسون نباشه که اگه بود من خیلی زودتر از اینها پست می ذاشتم. خیلی با خودم کلنجار رفتم خیلی به عمق موضوع فکر کردم ولی از پسش برنیومدم. گذاشتن پست و بروز کردن وبلاگ دخترکمو خارج از توانم می دونستم. ...
19 تير 1388
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رومینا جون می باشد